کلاس اول راهنمایی بودم و سحر از خواب بیدار شدم که با مادر و خواهرانم

سحری بخورم برای شنیدن صدای دعا سحر رادیو را روشن می کردم شب قبل

رادیو را با صدای بلند خاموش کرده بودم و یادم  نبود که صدای رادیو بلند است

وقتی سحر بیدار شدیم برق رفت و در خاموشی با نور یک شمع سحری را

خوردیم همین که خواستیم نمازبخوانیم یکبارهبرق آمد و صدای رادیو با صدای

بلند همه را از جا پراند مخصوصا" پدرم را و پدرم را با من دعواکرد که همیشه

صدای رادیو را وقتی خواستی خاموش کنی صدایش را کنترل کن این خاطره

همیشه در ماه رمضان برایم زنده می شود 

منتظر خاطرات شما عزیزان هستم